اردیبهشت دارد تمام می شود و حالم همچنان بد است و هم چنان تلنبار شده اند همه چیز روی دوشم و کمرم هم حتی درد دارد ... دلم می خواهد همه چیز رو در یک آن بالا بیاورم
کاش بالا آوردن به همین راحتی بود که تمام آنچه تلنبار شده است را یکجا بیون می ریخت ، نیست یکباره نیست،مرحله دارد باید اول جانت به لبت برسد آنقدر که فکت شروع کند به لرزیدن آنقدر که رنگت سفید شود ، زیر چشمانت گود بیفتد باید طاقت طاق شود باید سرت به ذوران بیفتد آنقدر باید توان داشته باشی که خلاف جاذبه بیرون بریزی تمام آنچه جمع شده توی دلت را ...به این راحتی نیست تهوع ،مرحله دارد یک نوعی از رسیدن است حتی وقتی ذره ذره نتوانی هضم کنی...
دارم فکر میکنم ایده داشتن وبلاگ شاید ایده مذخرفی بود ...لزومی ندارد بند کنی خودت را ...بند به نوشتن بند به این صفحه کلید بند به این سیم ای دی اس ال .بعد که چیزی برای نوشتن نداشته باشی یا ترجیح بدهی همه تلنبار شده ها ذره ذره ار یادت برود ،اونوقت از ننوشتن خسته می شوی بعد مطمئن می شوی که یه چیزی هست یک چیزی شده، انگار که داری خودت را گول می زنی ، بعد حالت از خودت هم به هم می خورد شاید ...و این حس تهوع هی بیشتر می شود...
پ . ن : 4 دقیقه ی دیگر مانده تا این آهنگی قرار است بگذارمش روی ریپید دانلود شود و من فکر می کنم فردا تمام طول راه را می شود بهش گوش داد وخسته نشد
من این روزها توی قوطی ام...توی قوطی بودن بد نیست اگرکسی چکش نزند بر سر قوطی ...حد اقل می دانی که بیرون می آیی ...می دانی که موقتی است ...همین قابل تحملش می کند همین چیز لعنتی ای که وجود دارد که اسمش امید است ... این که حتی وقتی تا خرخره توی لجن فرو رفته ای و واقعا هیچ کاری از دستت بر نمی آید نیز ته دلت هم چنان امید داری که اینبار خلاف قواعد علت و معلول جهان بشود ، همینکه به قول دوستی منتظری معجزه بشود ...
اصلن همینکه فکر می کنم توی قوطی بودن موقتی است و این انتظار تمام شدنی از سر همین توهم است ... از کجا معلوم روزهای قوطی وار تمام شوند ؟ شاید دیگر آنقدر عادت کنم به این هوای قوطی که اصلن یادم برود دنیای خارج از قوطی هم وافعی ست ف دست یافتنی ...
من این روزها توی قوطی خودم نشسته ام و دارم خیال می بافم برای خودم ...خیال روزهایی بدون قوطی ...
پی نوشت : یک آهنگی هست یه اسم پاییز سال بعد که رستاک خوانده ... وقتی می گوید دنیای ما اندازه هم نیست بدجوری یاد خودم می افتم ...
کار جنون ما به تماشا کشیده است
گفتم تو هم بیا که تماشای ما کنی